در سال ۱۹۷۸ افغانستان دولت خود را جمهوری دمکرات نامیده بود ، اما همان طور که که اغلب انتظار می رفت نامی بی مسما بود. دولت کمونیست بود و به شدت از جانب اتحاد جماهیر شوروی حمایت میشد. از نظر مذهبی وجود چنین دولتی غیر عادی بود ، چون افغان ها به طور سنتی مسلمانانی متدین بودند که انکار وجود خدا کفر و در نتیجه غیر قابل قبول بود.
افغان های شهری افرادی ارام و صبور بودند. افراط گرایی بعد ها به آن ها تحمیل شد. زنان تحصیل کرده بودند. تعداد کمی از آن ها چهره های خود را می پوشاندند. رقص و آواز نه تنا مجاز بود بلکه امری عادی بشمار می رفت. پلیس مخفی وحشت زده کسانی را تعقیب می کرد که مظنون به مخالفان سیاسی بودند ، نه سستی در مذهب.
دهکده های کوچک در کوهستان دو راه ارتباطی با دنیای خارج داشت. یکی از طریق حزب وابسته به قبایل کوچ نشین ” کوچی ” بود که با قاطر های حامل کالا های قاچاق از دهکده عبور میکردند.کوچی ها از عبور در مسیر هایی که محل رفت و آمد کامیون های بزرگ یا کحافظان مرزی بود اجتناب میکردند و به دلیل رفت آمد زیاد آن ها اخبار دشت ها و شهر ها را داشتند و از وضعیت دولت در کابل و آنسوی دره ها نیز آگاه بودند. راه ارتباطی دیگر رادیو بود . وسیله ای ارزشمند که سر و صدای گوشخراشی داشت اما وقتی کسی حرف می زد آن ها میفهمیدند. موج بی بی سی به زبان پشتون بود و برای پشتون ها گونه غیر کمونیستی دنیا را ارمغان می آورد.
برای اهالی دهکده ها زیاد مهم نبود حق با چه کسی است. آن ها نه می دانستند ، نه برایشان مهم بود که رئیس جمهور کمونیست شان مافوق خود را در مسکو ناراحت کرده است ، زیرا نتوانسته است قلمرو خود را اداره کند. مهم تنها آن بود که ارتش شوروی از امتداد رودخانه امو دریا از جمهوری ازبکستان گذر کرده و با غرش و سر و صدا از گردنه سالنگ گذشته و کابل را تصرف کرده است . مضوع رویارویی اسلام با کفر نبود ، بلکه موضوع توهین کشور شوروی بود

در ۲۷ اوریل ۱۹۷۸ حزب کمونیست افغانستان با یک کودتای نظامی خونین که بعد انقلاب بزرگ ثور نام گرفت به قدرت رسید. در ۳۰ اوریل نور محمد تره کی از این پس ” رهبر بزرگ خود خوانده انقلاب بزرگ اوریل ” رئیس جمهوری و نخست وزیر دولتی شذ که شامل دو مرد قوی دیگر به نام ببرک کارمل و حفیظ الله امین به ترتیب به عنوان معاون رئیس جمهور و معاون نخست وزیر میشد. تره کی و برژنف در ۵ دسامبر ۱۹۷۸ یک پیمان دوستی و همکاری امضا کردند. اما مدایحی که هر یک در انظار عمومی ارزانی دیگری داشتند ، اختلاف خصوصی قابل ملاحضه آن ها را پنهان کرد.
وقتی آزادی ماموران و رابطهای پنهان KGB که به وسیله رژیم قبلی به زندان انداخته شده بودند تقاضا شده بود ، تره کی که ریاست تشکیلات امنیتی را شخصا در اختیار گرفته بود ثابت کرد فاقد روحیه همکاری است.
درس اصلی که تره کی کعتقد بود از مطالعه دوران پس از انقلاب بلشویک گرفته بود ، نیاز به ترور سرخ بود. از همین رو اعدام های وسیعی شروع شد و پلیس مخفی وظیفه دستگیری کسانی که مشکوک به مخالفت با حکومت بودند را بر عهده گرفت. این امر باعث ایجاد نارضایتی شد که در ۱۵ مارس ۱۹۷۹ در هرات به اوج خود رسید و انبوه جمعیت از خود بیخود شده ، انتقام جو مقامهای دولت افغان و مشاوران شوروی و خانواده هایشان را دنبال کردند و پوست بعضی از آن ها را زنده زنده کندند. قطعات بدن مشاوران شورویپیروزمندانه در خیابان ها گردانده شد. تره کی وشحت زده از روسیه خواست تا نیروهایش را در لباس مبدل برای نجات انقلاب به افغانستان بفرستد.
دفتر سیاسی بخش افغانستان در شوروی نتیجه گرفت انعطاف ناپذیری و بی تجربگی سیاسی رژیم تره کی با اکراه در قبول توضیه های شوروی مخلوط شده است. استفاده از نیروی های شوروی در سرکوب ضد انقلب افغان به اقتدار بین المللی شوروی شدیدا لطمه خواهد زد. به علاوه ضعف دولت تره کی را فاش خواهد کرد و امکانات ضد انقلاب را در داخل و خارج گسترش خواهد داد.

در سپتامبر ۱۹۷۹، تره کی برای بقا حکومتش به شوروی سفر میکند تا درباره جایگزینی رهبر گروه خلق حفیظ الله امین با شوروی به بحث مینشیند. این اقدام پوششی برای مردمی شدن و بقا حکومت بود. تره کی در بازگشت از مسکو به دستور امین دستگیره و کشته میشد و قدرت را در دست میگیرد . این شروعی برای یک جنگ ۱۰ ساله است.
boris-gromov
اکثر کسانی که در روستا ها زندگی می کردند دارای یک تحصیلات اصولی بودند. اصول خواندن قرآن ، مسایل دینی و اصول نماز ، اصول خواندن و نوشتن زبان پشتون را در کودکی یاد می گرفتند. پشتون ها رمزی داشتند که باید با آن زندگی میکرد. صداقت ، مهمان نوازی ، ضرورت عداوت دیرین برای انتقام خونین از توهین. و مسکو به آن ها توهین کرده بود.
در کوهستان بود که نهضت مقاومت شروع شد و آن ها خود را دلاوران خدا یا مجاهدین نامیدند. اما ابتدا لازم بود مردان کوهستان کنفرانسی برگزار کنند ، یعنی همان شورا تا تصمیم بگیرند چه کار بکند و چه کسی آن ها را رهبری کند.
مردان کوهستان چیزی از جنگ سرد نمی دانستند ، اما به آن ها گفته شده بود که دشمنان اتحاد جماهیر شوروی دوستان قدرتمند آن ها هستند. این مسئله کاملا معنا داشت. کسی که دشمن دشمنم است ، دوست ماست . اولین دوست قدرتمند پاکستان بود که درست بیخ گوش شانواقع شده بود و توسط دیکتاتور بنیادگرایی به نام ژنرال ضیا الحق حکمرانی می شد. او علی رغماختلاف مذهب با امریکا روابط خوبی داشت و دشمن شوروی بود.
حکمران مستبد ارتش پاکستان دستور داده بود که به هیچ سرباز نیروی غربی نباید اجازه داده شود که از طریق پاکستان به افغانستان نفوذ کند. او به صراحت نگفته بود ، اما اداره اطلاعات میان رسته ای ارتش وی از توزیع کمک امریکایی ها که به سوی مجاهدین روان شده بود ، برخوردار شدند.
در اواسط ایام اشغال افغانستان توسط شوروی ، انگلیسی ها به این نتیجه رسیدند که مرد حامی شان ،نه گلبدین حکمتیار پاکستانی بلکه احمد شاه مسعود تاجیک است . احمدشاه مسعود دست به اقدام مخفیانه در اروپا یا پاکستان نزده بود و اکنون موضوع مهم کمک کردن به او بود. قلمرو احمد شاه مسعود در شمال قرار داشت .
برای ارسال سلاح راه های زیادی وجود داشت اما بحث اصلی اموزش استفاده ازسلاح ها بود گاها اتفاق می افتد که از اعضای سرویس ویژه هوایی SAS انگلستان اعزام میشدند تا مجاهدین را اموزش دهند.
1 (1)

هنوز شش ماه از تهاجم به افغانستان نگذشته ، آشکار شده بود که افغان ها هنوز یک کار که همیشه برایشان ناممکن بود ، انجام نداده اند : اتحاد . پس از هفته ها بحث و جدل در پیشاور و اسلام آباد که ارتش پاکستان اصرار می کرد اگر آن ها اطمینان کنند از وجوه و سلاحهای امریکایی به هیچ کس اسیب نخواهد رساند ، شمار گروه های مقاومت رقیب به هفت گروه کاهش یافت. هر کدام رهبر سیاسی و فرمانده جنگ داشتند.
تنها یک گروه پشتون نبود : پروفسور ربانی و رهبر جنگ مسلط و برجسته او احمد شاه مسعود ، هر دو تاجیک و بر آمده از دوردست شمال. از شش گروه دیگر سه گروه خیلی زود نام فرماندهان خود را گوچی گذاشتند ، زیرا به ندرت اگر می خواستند وارد افغانستان اشغالی شوند ترجیح می دادند لباس غربی بپوشند تا در خارج از مرز در امان باشند.
از سه گروه باقی مانده ، دو گروه یعنی سیاف و حکمتیار ، از حامیان افراطی اخوان المسلمین بودند. حکمتیار بسیار بی رحم و کینه توز بود و در پایان اشغال شوروی بیشتر از روس ها ، افغان ها را به قتل رسانده بود.
اخرین گروه که از نظر قبیله ای ولایت ننگر ها را کنترل می کردو ملا مولوی یونس خالص بود. او خبره و واعظ بود ، اما برقی در چشمان خود داشت که چهره اش را مهربان نشان می داد. درست در تضاد با خشونت حکمتیار که از او بیزار بود. اگر چه یونس خالص با سنی بیش از شصت سال مسن ترین رهبر در بین هفت گروه بود ، اما تا بیش از ده سال را به تاخت و تاز در افغانستان اشغالی پرداخت و مردمش را شخصا رهبری کرد. وقتی در آن جا حضور نداشت ، فرمانده جنگ او عبدالحق بود.
تا سال ۱۹۸۰ جنگ به دره های اسپین غر رسیده بود. شوروی ها به داخل جلال آباد ف در پایین کوهستان روان شده بودند و نیروی های هوایی شان حملات شدید خود را بر روستاهای کوهستان آغاز کرده بودند.
وقتی حملات هوایی شروع شد خیلی از مردم برای حفظ جان خود مجبور به فرار به پاکستان شدند. فرماندهان گروه های مقاومت برای مشروع نشان دادن خود توافق کردند که هر کدام یک حزب سیاسی تشکیل دهند . حزب یونس خالص اسلامی بود و هرکس تحت فرمانش بود باید به این حزب می پیوست.
در خارج از پیشاور ، ناگهان سیلی از شهرک هایی با ساکنان چادر نشینتحت حمایت سازمان ملل پدیدار شد. سازمان ملل توافق کرده بود که هر فرمانده ، که اکنون به عنوان رهبر یک حزب سیاسی خود را جا زده بود ، باید کمپ پناهنگی جداگانه ای داشته باشد و هیچ کدام نباید کسی را که عضو حزب خاصی نیست بپذیرند.
یک شرط دیگر برای ساکنان کمپ ها و آن هایی که قرار بود در این کمپ ها فعالیت کنند ضروری بود. این شرط به سازمان ملل و ژنرال ضیا ختم می شد : در هر کمپ آوارگان ، پسران باید در مدرسه قرآنی تحصیل کنند. این تنها آموزش آن ها بود ، آن ها ریاضی ، علوم ، تاریخ و یا جغرافی نمی آموختند ، بلکه آن ها باید آیه های قرآن را مرتب قرائت می کردند. تنها درس دیگرشان آموزش های جنگی بود.
امام های این مدارس کاملا تامین می شدند ، حقوق دریافت می کردند و توسط عربستان حمایت می شدند. بسیاری از آن ها سعودی بودند. آن ها با خود تنها گونه اسلام پذیرفته شده در عربستان سعودی را اورده بودند : وهابیت . بنابر این زیر لوای نشان صلیب سرخ که غذا و دارو پخش می کرد ، کل نل جوان افغان به سمت افراط گرایی شستشوی مغزی داده شدند.
در همه دره ها به سختی سنگ رو سنگ بند شده بود ، جنگنده های سوخو و بالگرد های هایند دره ها را در کوهستان از پایین تا پکتیا و سلسله کوه های شینکی را کاملا ویران کرده بودند. مجاهدین بجز روس ها دشمن دیگری هم داشتند . ارتش افغانستان و خاد که پلیس مخفی افغانستان محسوب میشد و کاملا زیر نظر KGB اموزش دیده بود.
اما مردان کوهستان و کسانی که از دشت ها و شهر ها به آن ها پیوسته بودند ، سرکش و ستیزه جو و همان طور که بعدا مشخص شد شکست ناپذیر بودند.
با اینکه شوروی از پوشش هوایی خوبی برخوردار بود اما چیزی شبیه سرنوشت ستون نظامی انگلیسی ها که در رژه انتحاری از کابل تا جلال آباد قطعه قطعه شده بودند را تجربه کردند.
به دلیل حمله از کمینگاه ها ، جاده ها امن نبود. برای رسیدن به کوهستان فقط باید از طریق هوایی انتقال نیرو انجام میگرفت و یا حمله میشد. بالگرد میل ۲۴ هایند که یکباره بر سر مجاهدین ظاهر میشد و با توپ خود ۲۰۰۰ گلوله و انبوهی از راکت ها بر سر مجاهدین اوار میکرد. هایند تا سپتامبر ۱۹۸۶ یک هیولای ترسناک با لقب ارابه شیطان بود. اما از سپتامبر ۱۹۸۶ آرایش نظامی مجاهدین با کمک موشک های استینگر آمریکایی تغییر کرد و باعث شکار هایند ها شد و نیروی های شوروی را مجبور کرد تاپرواز در ارتفاع بیشتر پرواز کنند . با کاهش نیروی انسانی به خاطر جراحت و بیماری ، شکست نیروهای شوروی بی وقفه زیاد میشد. حتی با وجود زندگی در یک جامعه کنترل شده ، مانند اتحاد جماهیر شوروی باز هم روحیه سربازان مانند شیرجه پرندگان شکاری در حال سقوط بود.
134_1979-89_The-Soviet-Afghan-War_00

اگر ویت کنگ ها در ویتنام در تول ها میجنگیدند مجاهدین در غار های کوهستان مبارزه میکردند. غار هایی بزرگ با مدخل هایی فراوان که برای غافلگیر کردن هایند ها کافی بود.
جنگ وحشیانه و خشونت بار بود . تعداد زندانیان خیلی کم بود و مرگ سریع خوش اقبالی به حساب می امد. قبیله های کوهستانی از جنگنده های روسی متنفر بودند ، اگر خلبان را زنده می گرفتند با شکافی کوچک در دیواره شکم امعا و احشا شان را بیرون می ریختند و رهایشان می کردند زیر نور خورشید تا ذره ذره بسوزند ، تا لحظه مرگ آن ها را شکنجه می کردند و یا آنان را به دست زنان می دادند تا با چاقو پوست شان را بکنند.
البته پاسخ شوروی بمب و موشک و به رگبار بستن هر چیزی که حرکت می کرد از مرد و زن گرفته تا کودک و حیوان. روس ها برای مقابله با مجاهدینی که در غار ها بودند ، کوهستان را با میلیون ها مین که از آسمان به پایین رها میشد پوشانده بود.

برای کشتن دشمن سلاح نیاز بود ، اسلحه مورد علاقه افغان ها نیز AK-47 بود . این سلاح روسی عالی بود. سلاح محبوب هر جنبش مخالف و تروریستی در دنیا و این شاهکار روسی حالا داشت بر علیه خود روس ها بکار میرفت. بیشتر کلاشینکف هایی که به دست مجاهدین برای رویایی با روس ها به می رسید از طریق امریکا تامین میشد و معمولا از امریکا تسلیحات روسی را از مصر می خرید و به دست مجاهدین می رساند.هر افغان می توانست خود را با تجهیزات روس های مرده تجهیز کندو این کار باعث می شد در امتداد کوهستان حمل مهمات جنگی راحت تر باشد. جدای از اسلحه سبک سلاح R.P.G 7 بود. سلاحی ساده و آسان که راحت پر میشد و برای برد های متوسط موثر بود .
یکی از برتری های مجاهدین همچون بز های کوهی در قلمرو خود راه می روند. پاهایشان ظاهرا در برابر خستگی مصون بود و بدون دشواری نفس می کشیدند ولی روس ها هنگام تنفس پیوسته نفس نفس می زدند.
احتمالا در یکی از همین غار ها بود که جوانی بسیار بلند قامت و ریش دار که یک فرنچ روی عبای عربی اش پوشیده بود و عمامه ای بر سر داشت و مرد دیگری کنار او بود و کوتاه و کمی چاق بود و بیشتر از سی و پنج سال نداشت که دماغی کوفته داشت که عینکی گرد روی آن گذاشته بود و لباس جراحی به تن داشت و پزشک بود مشغول سازماندهی و کمک به مجاهدین بودند. مردانی که سال ها بعد شهرت خاصی یافتند…….
در صبحگاه پانزدهم فوریه ۱۹۸۹ ، ژنرال بوریس گروموف فرمانده ارتش چهلم شوروی که مسئول اشغال افغانستان بود تنها و قرم زنان از روی پل دوستی واقع بر رود امو دریا به جمهوری ازبکستان باز می گشت. تمام ارتش در جلو او بود.
جنگ تمام شده بود.405802_324
سرخوشی روس ها خیلی طول نکشید . جنگ اتحاد جماهیر شوروی با فاجعه به پایان رسیده بود و شوروی داشت به پایان خود نزدیک میشد. در ماه نوامبر المانی ها دیوار برلین را متلاشی کرده اند و در سال ۱۹۹۱ نیز اتحاد کمونیستی جماهیر شوروی از هم فرو پاشید.
در افغانستان ، روس ها دولتی را پشت سر خود بجا گذاشتتند که اکثر تحلیل گران پیش بینی کردند خیلی زود با دوام میشود اما اینطور نشد. روس ها دولت رئیس جمهور نجیب الله ، افغان دوستدار ویسکی را به دو دلیل در کابل رها ساختند. اول این که ارتش افغانستان قوی تر از هر نیروی دیگر در کشور قادر بود شهر ها و بنابراین جمعیت زیادی را کنترل کند و بازوی این کنترل خاد بود دوم و مهم تر این ، دولت فرماندهان فاتح خیلی زود متلاشی و به هرج و مرج ، زورگیری ، دشمنی و فرصت طلبی های خودخواهانه تبدیل شد و به سبب نداشتن اتحاد لازم برای تشکیل دولتی قوی به طور معکوس عمل کرده و جنگ داخلی بوجود آمد.

تمام این واقع دست به دست هم میداد و طوفانی بزرگ در راه بود.
هر جنگ میراثی دارد. میراث جنگ برای افغانستان هرج و مرج تباهی و عقب ماندگی بود ولی بدتر از تمام این واقایع اتش جنگ داخلی بود آرامش از بین رفته بود . افغانستان تبدیل به میدان جنگ گروه های جنگی شده بود که هر کدام برای رسیدن به قدرت یک دیگر را سلاخی میکرند. نسل برگشته از کمپ های پاکستان حالا تبدیل به افراط گرایانی خشن شده بودند. تمام کسانی که مانده بودند برای ساخت و بازسازی کشور نمانده بودند ، انها برای جنگ امده بودند. روس ها در پایان جنگ ملتی با دست ها و پا های مصنوعی ساختند. در طول جنگ ، یک میلیون افغان کشته یک میلیون معلول و پنج میلیون اواره و پناهنده گشتند.
از تمام این اشوب ها و جنگ ها فقط یک نفر سود میبرد. یک نفر حالا داشت حاصل تلاش خود را میدید. مردی که در پاکستان و غار های جنگی مشغول ساختن این آینده بود. مردی که برنامه های بلندی داشت . حال نوبت تاخت و تاز او بود….

جنگ تمام شد و افغان ها به دهکده های خود بازگشتند ، دهکده هایی که به ویرانه تبدیل شده بود . آن ها دهکده ها و خانه های ود را بازسازی کردند و سنگ ها و ضخره ها و بقایای انفجار بمب ها و موشک ها را پاکسازی کردند. کار اصلی قبایل کوهستان دامداری بود ولی اکثر آن ها دام های خود را از دست داده بودند بنابراین یک تجارت جدید شروع کردند.زمانی که روس ها رفتند به خود زحمت ندادند سلاح های خود را ببرند بنابراین افغان ها سلاح ها را به نفع خود مصادره کردند.
این سلاح ها از اسپین غر به پاره چنار در پاکستان آورده شد. شهری که بازار جنگ افزار بود. در آن جا افغان ها باقی مانده مهمات و سلاح های روسی را در ازای گاو و بز و گوسفند فروختند و سعی کردند به زندگی گذشته خود بازگردند.
اوضاع در کوهستان ها عادی شده بود اما قبایل کوچی که از دهکده ها گذر می کردند ، داستان هایی واهمه برانگیز از میدان های جنگ برایشان به ارمغان می آوردند. ارتش جمهوری دموکراتیک افغانستان که به نجیب الله وفادار است هنوز بر شهر ها حکمفرماست اما فرماندهان به حومه شهر ها هجوم اورده اند و مانند راهزنان رفتار می کنند. باج گیری های مستبدانه در جاده های اصلی شروع شده و پول ها و اموال مسافرانی را که از این جاده ها گذر می کنند می گیرند و آن ها را به شدت کتک می زنند.
پاکستان با تشکیل هیات مدیره اطلاعات میان رسته ای ود از حکمتیار حمایت کرد تا همه افغانستان را زیر کنترل ود درآورد. در مناطق تحت حکمرانی وی ترورهایی غیر عادی انجام می شود. همه کسانی که پیشاور هفت را تشکیل داده اند تا بر ضد روس ها بجنگند ، اکنون گلوی یکدیگر را می فشارند. مجاهدین که تا اکنون جز قهرمانان محسوب می شدند ، حال به صورت مستبدان ظاهر شده اند.
در پایان جنگ عرب ها تقریبا از کوهستان و غار های با ارزش خود رفته بودند اما کمابیش پانصد عرب باقی مانده بودند آن ها به طور پراکنده حضور داشتند و مانند فقرا زندگی میکردند و همان مرد بلند قد سعودی در پایان جنگ رهبر بی تاج و تخت آن ها شده بود .
T0hvMLu

اوضاع به طور کامل بهم ریخته بود و عرب ها از غار های خود بیرون امدند. اما مرد سعودی بلند که رهبر آن ها بود همراهشان نبود. او در سودان مستقر بود اما پول هنگفتی فرستاده بود تا با دادن آن به باج گیران ظالم بتوانند کمپ های آموزشی تاسیس کنند.
کمپ های خالد بن ولید ، الفاروق ، صادق ، خلدان ، جهاد وال و درونته . هزاران داوطلب جدید از سراسر دنیای عرب زبان ها برای به افغانستان امده بودند . اما کدام جنگ ؟؟؟؟؟
آن ها طرف هیچ قبیله ای در جنگ داخلی نبودند ، پس برای جنگ با چه کسی اموزش میدند. این سوال افغان هایی بود که مجبور بودند نظاره کنند تا نتیجه چه می شود.!!!
مرد بلند قامت سعودی قدرت گرفته بود و پیروانش او را شیخ می نامیدند. جواب سوال افغان ها جهاد اعلام کردن شیخ علیه دولت های غربی بود.
شاید از تمام کسانی که می توانستند در افغانستان قدرت را بدست بگیرند یونس خالص که با وجود وفاداری مفرطش به وهابیت از اعتدال بیشتری برخوردار بود اما در جایی دور افتاده و دنج در دره های مرتفع سلسله کوهستان سفید کوه دارفانی را وداع گفت و حزب اسلامی او کاملا در دستان حکمتیار قرار گرفت.
در فوریه سال ۱۹۹۴ دولت رئیس جمهور نجیب الله سقوط کرد ، اما خودش زنده ماند و در مهمانخانه سازمان ملل متحد مستقر بود. از قرار معلوم پرفسور ربانی جانشین او میشد اما ربانی تاجیک بود و این برای پشتون ها قابل قبول نبود . در خارج از کابل تنها فرماندهان ظالم بر افراد تحت تسلط خود حکمرانی میکردند ، اما تنها حاکم افغانستان آشوب و هرج و مرج بود.
با این حال اتفاق دیگری در حال افتادن بود . پس از جنگ با روس ها ، هزاران افغان جوان به مدرسه های کمپ های پاکستانی بروند اما به جای تحصیل آن ها شستو شوی مغزی داده شدند و با افراز گرایی کامل به افغانستان بازگشتند. آن ها فقط قرآن و جنگ را میشناختند. اکثر آن ها از جنوب می آمدند جایی که نوع خاص آموزش متون مذهبی همیشه بیشترین اختلاف ها را در کل افغانستان در بر داشت.
در جلال آباد حکمتیار کشتار و باج گیری میکرد. و از همه دهکده های کوچک و بزرگ باج میگرفت و انسان های زیادی را سلاخی کرد.
اما در جنوب اتفاقی افتاد . چند سرباز ارتش افغانستان دو دختر نوجوان را گرفتند و به آن دو تجاوز کردند. واعظ روستای محل اقامت این دو دختر از مدرسه مذهبی خود بیرون آمد و با سی دانش آموز و شانزده تفنگ روانه کمپ ارتش شد و سربازان را شلاق زد . فرمانده شان را از لوله تانک دار زدند. این واعظ چشم راست خود را جنگ از دست داده بود و ملاعمر نام داشت.
این خبر همه جا پیچید و دیگران برای کمک به او متوسل شدند. تعداد افراد او و گروهش بیشتر شد و به درخواست ها پاسخ دادند. آن ها هیچ پولی نمگیرفتند ، به هیچ زنی تجاوز نمی کردند ، هیچ محصولی را نمی دزدیدند و پاداشی هم نمی خواستند در نتیجه آن ها تبدیل به قهرمانان محلی شدند. در دسامبر ۱۹۹۴ دوازده هزار نفر به این گروه پیوسته بودند. آن ها عمامه سیاه این ملا را انتخاب کردند و خود را طالبان نامیدند.
2413AD38-B32D-45E2-AE02-F81B6A447816_w640_r1_s
پاکستان از طریق اطلاعات میان رسته ای خود که همواره توطئه ای در چنته داشت سعی کرد با حمایت از حکمتیار ، ربانی تاجیک را در کابل سرنگون کند ، اما چندین بار شکست خورد. از این سو ناگهان حمایت پاکستان به سوی طالبان تغییر جهت یافت.
در قندهار جنبش جدید سیلی از نیرو های پنهان به اضافه تانک ها ، ماشین های مسلح ، سلاح ها و چند چنگنده میگ ۲۱ و بالگرد سنگین را از نیرو های روسی به ارث برد و با همین تجهیزات درست به پاکسازی شمال افغانستان زدند.
اما این قهرمانان نیمه تاریکی داشتند که اکثر افغان ها زمانی به وجود ان پی بردند که خیلی دیر شده بود . در قندهار با اینکه پشتون ها قبلا خود را وقف طالبان کرده بودند اما آن ها نیز مقید به سخت ترین پرهیزکاری ها شدند.
تمام مدارس دخترانه یک باره بسته شدند. خروج زنان از خانه ممنوع شد ، جز زمانی که ردی از اقوام همراهشان باشد. قتوای پوشیدن لباس های گشاد یکسره در تمام اوقات صادر شد. صدای تلق تلق کفش های زنانه بر روی سنگفرش های خیابان ممنوع شد ، چون خیلی هوس برانگیز بود.
رقص ، آواز ، نواختن موسیقی ، تفریح و بادبادک بازی نیز که سرگمی ملی بود ممنوع شد . پنج بار نماز خواندن در شبانه روز الزامی شد و ریش برای مردان اجباری گردید. نیرو های عمامه سیاه حال اغلب نوجوانان افراط گرایی بودند که در کمپ های پاکستان به آن ها فقط خشونت و جنگ تعلیم داده شده بود و از آن ها باز گذاشته شده بود به بیدادگرانی جدید تبدیل شده بودند که پیشرفتشان غیر قابل توقف بود.
ماموریت شان نابودی قوانین فرماندهان ظالم بود و از انجا که این فرماندهان مورد تنفر مردم بودند ، مردم به سخت گیری های جدید تن دار داده بودند. چرا که دست کم قانون ، نظم ، فساد ، تجاوز و جنایت کمتر برقرار بود و فقط افراط گرایی راستین حاکم شده بود.
ملا عمر کسی نبود جز واعظی سلحشور . او انقلاب خود را با دار زدن متجاوزی از لوله تانک آغاز کرده و به قلعه جنوبی و دنج خود در قندهار رسیده بود. پیروانش شبیه انسان های قرون وسطی بودند . آن ها ملای یک چشم خود را از پشت دیوار های قلعه اش می پرستیدند و تا قبل از سقوط طالبان ، هشت هزار وحشی برای این ملا می مردند.
دورتر ها در سودان ، مرد بلند قامت سعودی که بیست هزار عرب ساکن افغانستان را کنترل می کرد ، نظاره گر بود و منتظر
RTEmagicC_sovietunion-afghanistan-muj.jpg
ارتش طالبان ارتشی واقعی نبود. هیچ فرمانده ، کارمند ، سپاه و یا گروه رسمی نداشت. درجه بندی و شالوده ای هم نداشت . هر لشکر گروهی نیمه مستقل بود که تحت فرماندهی رهبر قبیله خود قرار داشت. این رهبران اغلب به خاطر شخصیت ، شجاعت در مبارزه و وفاداری به مذهب می توانستند حمکرانی را در دست بگیرند.
این موضوع باعث شده بود تا وقتی با سربازان احمدشاه مسعود که ارتشی واحد و منظم داشت درگیر شوند دچار شکست های زیادی شوند. طالبان هیچ گروه پزشکی نداشت و مجروحان خیلی ساده در کنار جاده ها تلف میشدند با این وجود هنوز در حال پیشروی بودند.
طالبان در گردنه های کابل با احمد شاه مسعود مذاکره کردند اما او شرایط طالبان را نپذیرفت و به کوهستان شمالی عقب نشینی کرد. بنابراین جنگ داخلی بعدی میان طالبان و متحدان شمالی آغاز شد. در سال ۱۹۹۶ تنها پاکستان سعی در سازماندهی دولتی نیمه جان داشت و عربستان برای طالبان پول ارسال می کرد و در اقدامی عجیب طالبان را به رسمیت شناخت.
جایی نا معلوم در جنوب افغانستان هواپیمایی به زمین نشست و مرد بلند قامت سعودی و دوست دکترش از آن پیاده شدند و هر دو مرد فورا در مقابل ملاعمر تعظیم و تکریم کردند و پیشکشی به صورت پول و تجهیزات به او تقدیم کردند و توانستند وفاداری مادم العمر ملاعمر را به دست اوردند.
پس از واقایع گابل وقفه ای در جنگ پدید امد. اولین اقدام طالبان برا تحکیم قدرت بیرون کشیدن رئیس جمهور اسبق نجیب الله از خانه ، دستگیری و شکنجه او قبل از از اینکه جسدش را از تیر چراغ آویزان کنند بود. این کار معنای کلی حکمرانی دولت پیش رو را نشان میداد.
اعضای طالبان هرگز درباره نایروبی و دارالسلام چیزی نشنیده بودند. آنها ویلیام جفرسون کیلنتون رو نمیشناختند. از گروهی جدید که محل زادگاهش افغانستان بود و القاعده نام داشت اطلاعی نداشتند.
آنها نمیدانستند که دو مردی که در جنوب افغانستان در از هواپیما پیاده شدند چه نقشه هایی برای دنیا داشتند و دقیقا نمی دانستند آن مزد بلند قامت سعودی اسامه بن لادن و دوست دکترش ایمن الظواهری دقیقا چه کسانی بودند….
binladen8n-3-web
طالبان در حال جنگ با متحدان شمالی بودند. متحدان به دو قلمرو بسته و نامشخص رانده شده بودند . گروهی از مبارزان قبلیه هزاره که در کوهستان دره صوف بودند و احمد شاه مسعود با سربازانش در دره پنجشیر و بدخشان در گوشه شمال شرقی افغانستان با طالبان درگیر بودند.
در هفتم آگوست اتفاقی باعث عوض شدند معادلات و نوعی دیگری از جنگ پدید امد.
هفتم آگوست ۱۹۹۸ ، در نایروبی و درالاسلام د بیرون از سفارت هی امریکا دو بمب منفجر شد. اعضای طالبان از این واقعه بی خبر بودند و گوش دادن به رادیو های بیگانه ممنوع بود. تنها چیزی که آنها دیدند پاسخ امریکا برای انتقام جویی بود.
در ۲۰ اوت هفتاد موشک توماهاک به افغانستان شلیک شد از شلیک ها از دو کشتی کاوپن و شیلو که در دریای سرخ بودند و همچنین از کشتی های بریسکو ، الیوت ، هیلر ، میلیوس به علوه زیردریایی کلمبیا که در خلیج فارس مستقر بودند شلیک شدند.
هدف این موشک ها کمپ های القاعده و غار های توره بوره بود.
اقاعده حالا با رهبری اسامه بن لادن به یک هیولای بزرگ در افغانستان تبدیل شده بود. مرد بلند قامت سعودی حالا رهبری اش را از کمپ هایی که محل تعلیم دادن آدمکشانی خطرناک بود قرار داده بود .
۱٫کمپ نظامی امیر معاویه
این کمپ در منطقه توره بره در حد واسط سلسله جبال بین جلال‌آباد و کنرها قرار دارد. مخفی‌گاه اسامه در این مرکز قرار گرفته بود. محل زندگی اسامه در بین بزرگ‌ترین سنگلاخ‌ها و طویل‌ترین سلسله جبال مرتفع، در یک غار بزرگ قرار داشت که مدرن‌ترین و پیشرفته‌ترین وسایل تبلیغاتی و ارتباطی در آن موجود بود.
یک سمت آن با پیشرفته‌ترین وسایل کامپیوتری و بخش دیگر آن با جدیدترین سلاح‌ها تزئین یافته بود. اسامه با وسایل ارتباطی پیچیده و مدرن که در اختیار داشت در سراسر جهان با مجاهدین خود در کشورهای اسلامی رابطه برقرار کرده و با امکاناتی که در دسترس داشت، جدیدترین اخبار و گزارشات از سراسر دنیا لحظه به لحظه برایش می‌رسید.
عماد نداف در رابطه با اردوگاه بن‌لادن می‌نویسد:
«بن‌لادن اقامتگاه‌های خود را به دژهایی استوار تبدیل کرده تا در رویارویی با گردبادهای احتمالی مقاومت کند. گرچه ایده تونل‌ها که بن‌لادن آن‌ها را ایجاد کرده یک ایده خیالی بود و ایجاد آن برای داوطلبان جنگ‌های چریکی در مناطق کوهستانی و سنگلاخ و پستی و بلندی‌های اطراف آن، کار آسانی نبود، ولی با وجود این، اسامه بن‌لادن این ایده را تحقق بخشید. تجربه او در مقاطع‌کاری‌ها و راه‌سازی در تحقق اهدافش در این زمینه مؤثر بوده است.
خانه بن‌لادن را در افغانستان غار خفاش خوانده‌اند. بر روی غاری که در درون صخره‌ها کنده شده است، تعدادی از درختان سدر به چشم می‌خورد. بر در ورودی آن، درختان گوناگونی روئیده‌اند. این درختان در کوه‌هایی می‌روند که تقریباً بی‌گیاه و خشک هستند.
در درون غار سه اتاق وجود دارد. در یکی از آن‌ها مدرنترین کامپیوترها را می‌بینید که برق می‌زنند. هم‌چنین فاکس‌هایی در حال ارسال پیام هستند و تلفن‌های ماهواره‌ای به چشم می‌خورند. اتاق دومی دفتر کار و سومی اتاق خواب است. این غار که درون اردوگاه است، مرکز فرماندهی و ارتباطی بن‌لادن است که با تکنولوژی مدرن آن را سرپرستی می‌کند.
درباره جزئیات این خانه باید گفت که دستگاه‌های تولید برق و سیستم تولید گرما به شکل کمربندی از لوله‌های آب گرم، آن را احاطه کرده است. در اتاق خواب او کتابخانه‌ای که شامل کتب و منابع مختلف درباره اسلام است، مشاهده می‌شود. اتاق دوم که از اتاق خواب کوچک‌تر است، بن‌لادن آن را به انبار اسلحه و ذخیره جنگی و خواربار تبدیل کرده است.
سلاح‌های ضد هوایی، خانه سنگی او را احاطه کرده است. این سلاح‌ها با دقت هرچه تمام‌تر در ارتفاعات نزدیک او و بالای خانه سنگی‌اش توزیع شده است. هم‌چنین گروه‌هایی از جنگجویان عرب که نسبت به او در اوج وفاداری هستند، در نقاط مختلف مستقر شده‌اند. بن‌لادن مانند هر مقر نظامی مهم، در راه‌ها و جاده‌های منتهی به مقرش مراکز بازرسی و دیگر موانع باز دارنده ایجاد کرده است.»
قرارگاه مرکزی المعاویه، شاخه فرعی نیز دارد، که در دره درونته در مسیر شاهراه کابل – جلال‌آباد قرار داشته که یک ساعت راه از درونته تا مرکز فرعی ذکر شده در پیچ و خم کوه‌ها فاصله دارد.
۲٫ کمپ نظامی البدر
اورنگ زیب گوهر لاهوری، درباره قرارگاه دوم القاعده می‌نویسد:
«این قرارگاه در ژور واقع در ولایت خوست قرار دارد که در اوایل دوران جهاد با سرمایه بن‌لادن ساخته شد. از مرز پاکستان، از استقامت میرانشاه تا ژور حدوداً چهل تا پنجاه دقیقه با ماشین فاصله دارد. این مرکز در دل کوه‌های سر به فلک کشیده صوف ایجاد شده و از استحکامات چشمگیری برخوردار است.
فرمانده آن خلیل، برادر مولوی حقانی می‌باشد. یک نهر آب از ارتفاعات کوه‌ها به درون دره سرازیر می‌شود که آب آشامیدنی منطقه و مورد نیاز قرارگاه البدر را تأمین می‌کند. در سمت شرقی آن روی یک تپه خاکی، قبرستانی وجود دارد معروف به قبرستان مجاهدین عرب.»
۳٫ کمپ نظامی خالد بن ولید
این قرارگاه در پیچ و خم رشته کوه‌های ارغنداب قندهار قرار دارد و شاخه‌های فرعی آن در هلمند، ارزگان، ریگستان‌های قندهار و شاخه دیگر آن در کابل ننداری شهر کابل قرار دارد‌. مابقی نیروهای اسامه در جاهای مختلف مستقرند، حتی برخی از آن‌ها از جای برخی دیگر اطلاع دقیق ندارند، ولیکن نیروهای آسیای میانه در مرکز، یعنی کابل و دره کیان پلخمری در ولایت بغلان مستقرند.
بقیه نیروهای رزمی این گروه، در نقاط نزدیک‌تر خطوط جنگ با مخالفین استقرار یافته‌اند. مانند اطراف دره کیان، قندوز، هرات، میمنه، جلال‌آباد و جوزجان که ارتباط آن‌ها به واسطه سیستم مخابراتی و یا افراد مستقیم با مراکز و قرارگاه‌های عمومی تأمین می‌گردد. تمام افراد رزمی القاعده اجازه ندارد مرکز فرماندهی را ببینند، جز یک تعداد افراد خاص و نزدیک به رهبریت و قابل اعتماد.
اگر فردی در خط اول جبهه از بین برود، در اسرع وقت عوض آن نفر جدید اعزام شده و جای آن را هیچ وقت خالی نمی‌گذارند. در قسمت کارهای اداری، لجستیکی، فرهنگی و پشتیبانی بین دو هزار و پانصد تا سه هزار نفر موظفند که امور فوق را با دقت هر چه بیشتر انجام دهند. به علاوه امتیازات و مصارف قوای هوایی به صورت عمومی معاش مأمورین، افسران نظامی و جنگی و بنزین و وسایل نقلیه از طرف اسامه تأمین می‌گردد.
علاوه بر کمپ‌های نظامی یاد شده، دولت روسیه با توجه به شناخت کاملی که از سراسر افغانستان داشته و تحقیقاتی که انجام داده است، گزارشی از موقعیت پایگاه‌های القاعده را در اختیار شورای امنیت سازمان ملل گذاشته است.
به گزارش رویتر، گزارش روسیه تاریخ ۹ مارس ۲۰۰۱ را دارد که فهرستی از ۵۵ پایگاه، دفتر اردوگاه‌های تشکیلاتی القاعده می‌باشد. فهرست ارائه شده عبارت است از:
۱٫ ستادی که ۱۵۰ نیرو در رستوران باغ بالا (شهر کابل) مستقر بوده است؛
۲٫ مرکز ۳۰۰ نفره در ساختمان آکادمی سابق علوم اجتماعی در منطقه افشار (در کنار پولی تخنیک)؛
۳٫ ستادی در هتل سیپین‌غر جلال‌آباد؛
۴٫ مرکزی در ستاد سابق یکی از زیر مجموعه‌های فرقه ۲۵ در ولایت خوست در جنوب افغانستان؛
۵٫ مرکزی در منزل مصادره شده سید منصور، رهبر فرقه اسماعیلیه، در دهانه دره کیان، مرکز ولایت بغلان؛
۶٫ اردوگاهی در شهرک قشلاق جدید، نزدیک میدان هوایی قندهار؛
۷٫ مرکزی در مدرسه مذهبی الفاروقیه در ولایت خوست؛
۸٫ مرکزی در ساختمان سابق حفظ و مراقبت در بند سرده ولایت غزنی؛
۹٫ اردوگاهی در فارم هده، در نزدیکی جلال‌آباد؛
۱۰٫ اردوگاهی تحت فرماندهی اسدالله، در قریه ظهیره در شمال جلال‌آباد؛
۱۱٫ پایگاهی در مجتمع غازی‌آباد در جلال آباد ولایت ننگرهار؛
۱۲٫ مرکزی در قرارگاه سابق لوای شمس‌آباد جلال‌آباد در نزدیکی مرز پاکستان؛
۱۳٫ مرکزی در شهرک ریگستان هلمند، در غاری کنار قبرستان حاجی ذبیح؛
۱۴٫ قرارگاهی به نام برگیدوالا در نزدیکی قندهار، سمت رود ارغنداب؛
۱۵٫ مرکزی در میدان هوایی کوچک در ۲۰ کیلومتری جنوب فرودگاه بین‌المللی قندهار؛
۱۶٫ مرکزی در منطقه باغران ولایت هلمند؛
۱۷٫ یک مرکز زیرزمینی در نزدیکی شهرک مرزی پسین بولدک در منطقه مرزی ولایت قندهار که توسط ۱۰ مهندس و ۵۰۰ کارگر و ۳۰ کامیون در حال ساخت بوده است؛
۱۸٫ اردوگاهی در منطقه بندکجکی در ولایت هلمند؛
۱۹٫ مرکزی در نزدیک شهرک ریشخور در نزدیک شهر کابل تحت فرماندهی فرمانده معروف سپاه، ریاض بصرا. در این مرکز ابوخارس از لیبی، ابو وکیل از تونس، ابو خجام از مصر، افراد القاعده را آموزش چریکی و نظامی می‌دادند؛
۲۰٫ فرقه ریشخور به پایگاهی برای نیروهای چند ملیتی از پاکستانی‌ها و بیش از هفت هزار جنگجوی عرب تبدیل شده است. این قرارگاه تحت نظر مولانا واهزی، ملا عادل، ملا جبار، ملا اسرائیل، ژنرال حافظ مجید، قاری خیفوظ عطار اداره می‌شد. در این قرارگاه اتباع ۱۵ کشور عربی آموزش می‌دیدند، فرمانده عمومی این قرارگاه نماینده خاص اسامه بن‌لادن، قاری سیف الله اظهر و صد و بیست مربی در آن به آموزش‌های خاص پارتیزانی مشغول بوده‌اند؛
۲۱٫ یک پایگاه به شدت حفاظت شده در قریه شیرالله در شمال شرقی شهرک مس عینک ولایت لوگر، در خود معدن مس عینک نیز رزمجویان مصری، سودانی، یمنی، عراقی، چچنی و بلغاری فعالیت می‌کردند. اقامتگاه خانواده‌های آن‌ها نیز در نزدیکی مرکز قرار داشت؛
۲۲٫ اردوگاه دیگری در کجک ولایت لوگر و مرکز دیگری در تپه‌های سهراب، واقع در پنج کیلومتری جنوب مس عینک؛
۲۳٫ پایگاهی در نزدیکی سیاه کوه بین منطقه شرفخان و منطقه محمد آغه ولایت لوگر؛
۲۴٫ قرارگاه تدارکاتی در چهار آسیاب بین لوگر و کابل با جنگجویانی از کشورهای عربی، ۵۰ فیلیپینی، ۵۰ ترکمن و تعدادی مبارز دیگر از کشورهای اسلامی؛
۲۵٫ مرکزی در نزدیکی ژور، ولایت خوست؛
۲۶٫ مرکزی در کلیه‌گی نزدیک پلخمری، ولایت بغلان؛
۲۷٫ مرکزی در شاه ولی کوت در قندهار؛
۲۸٫ انبار مهمات زیرزمینی در جنوب شرقی بخش مس عینک؛
۲۹٫ پایگاهی در دارولات، که ۵۰۰ نفر تحت فرماندهی ابوالحسن، ابو نعیمه و ژنرال ابو بشیر و ابو حبیبه آموزش نظامی می‌بینند؛
۳۰٫ مرکزی در اسعدآباد ولایت کنز؛
۳۱٫ مرکزی در قلعه سراج ولایت لغمانو
۳۲٫ مرکز آموزشی در چهار آسیاب، مقر سابق ژنرال حکمتیار؛
۳۳٫ ستادی در مرکز چنارنو در ولایت قندهار؛
۳۴٫ پایگاهی برای عرب‌تبارها در شهرک قلعه مرادبیک در منطقه شکار دره ولایت کابل؛
۳۵٫ پایگاه چندملیتی تحت فرماندهی ابوالحسن در شمال کابل؛
۳۶٫ مرکزی در تپه‌های بند آسیاب در منطقه شکار دره کابل؛
۳۷٫ ستاد زیرزمینی در منقطه شکار دره کابل؛
۳۸٫ مرکز آموزشی حسینکوت در شمال کابل؛
۳۹٫ مرکزی تحت امر شیخ ابوالحسن و شیخ ابو داود، مشاوران عرب‌تبار بن‌لادن در قندوز؛
۴۰٫ شاخه هشتم طالبان تحت فرماندهی محمد طارق سوادنی، شامل جنگجویان افغانی، پاکستانی، چچنی، تاجیک، ازبک، فیلیپینی، بنگالی، کشمیری و عرب، بخشی از تشکیلات بن‌لادن محسوب می‌شوند؛
۴۱٫ مرکز سابق ژنرال دوستم در شبرغان ولایت جوزجان که به یک مرکز آموزشی تبدیل شده است که در آن چچنی‌ها و ازبک‌ها تعلیمات نظامی می‌دیدند؛
۴۲٫ یک مرکز آموزش نظامی در دشت شور شمال شهر مزارشریف که مقر فرماندهی آن در منزل مصادره شده سید منصور نادری می‌باشد؛
۴۳٫ در مرکز نظامی شهرک حیرتان در کنار دریای آمو تعداد سیصد چچنی آموزش نظامی می‌بینند؛
۴۴٫ یک مرکز در منطقه شیعه‌نشین وجود داشته است؛
۴۵٫ هزار تن چچنی و ملیت‌های دیگر در کارته خراسان، شهر مزارشریف آموزش نظامی و چریکی می‌بینند؛
۴۶٫ تخیر یولداشف یکی از رهبران حرکت اسلامی ازبکستان در حیرتان در نزدیک لوای هفتاد، مرکزی داشت که اقوام خودش را آموزش می‌داد؛
۴۷٫ یک مرکز آموزشی جنگجویان در منطقه گورتپه قندوز وجود داشت که جمعه‌خان نمنگانی از رهبران حرکت اسلامی ازبکستان با ۴۷۰ نفر از افرادش در آنجا مستقر بودند؛
۴۸٫ پایگاه دیگری نیز تحت فرماندهی آذر از جمله رهبران حرکت اسلامی ازبکستان در نزدیک کلوله پشته در شهر کابل وجود داشت؛
۴۹٫ ستاد حرکت اسلامی ازبکستان توسط محمد عثمان در منطقه وزیر اکبرخان شهر کابل اداره می‌شد؛
۵۰٫ تخیر یولداشف مقر دیگری در شهر مزارشریف داشت؛
۵۱٫ تخیر یولداشف مقر دیگری در منطقه وزیر اکبرخان شهر کابل داشت؛
۵۲٫ تخیر یولداشف مرکزی داشت از اقوام ازبک، ترکمن، تاجیک در مرکز جلال‌آباد؛
۵۳٫ تخیر یولداشف و جمعه نمنگانی پانصد پاکستانی، دویست عرب‌تبار و ششصد چچنی را در حیرتان تحت فرمان داشتند؛
۵۴٫ مرکز آموزشی چچنی‌ها در مرکز ولایت قندهار؛
۵۵٫ مرکز آموزشی چچنی‌ها در نزدیکی بیمارستان صلیب سرخ در کابل.
_70028443_018889831
از سال ۱۹۹۸ تا ۲۰۰۱ افغانستان در گیر جنگ های وحشتناک و کشتار بود. طالبان سه سال با متحدان شمالی جنگید. زمانی که طالبان توانست از پس احمد شاه مسعود بر بیاید شروع پیشروی کرد اگر کسی به متحدان شمالی کمک کرده بود مجازات مرگ در انتظارش بود ، در مزار شریف قتل عام وحشتناکی صورت گرفت و طالبان پس از اینکه توانست از نیروهای قبایل هزاره عبور کند ششصد نفر از نیروهای متحدان و ۲۰۰۰ غیر نظامی را سلاخی کردند.
برای بن‌لادن، طالبان دقیقاً‌ آن ماده خام انسانی بود که باعث تحقق برنامه‌های او می‌شد. او به صورتی غریزی جذابیت خفته در این گروه را درک کرد اگرچه بن لادن در افغانستان مردی بسیار قدرتمند بود اما این قدرت بدون کمک پاکستان وجود نداشت.
مقامات پاکستانی در رابطه با فراخوانی تروریست‌های بن‌لادنی از سراسر کشورهای اسلامی، نقش فعالی اتخاذ کرده، پوشش و چتر حمایتی کاملی بر آنان گسترانیدند و همه را از طریق مسافرت به پاکستان و صدور ویزای Poly Travel به پاکستان دعوت نموده، دست آن‌ها را به دست اسامه بن‌لادن رساندند.
بن‌لادن طی طرحی در سراسر جبهه‌های جنگی در افغانستان علیه نیروهای جبهه متحد در عرض قرارگاه‌ها و پایگاه‌های طالبان و به نام خود مستقلاً‌ پایگاه‌هایی تأسیس کرد و خود مضغول نبرد با متحدان شد.
اما کار بن لادن در افغانستان جنگیدن در برابر احمد شاه مسعود نبود او برای چیز دیگری آمده بود. تمام این سالها هزینه های هنگفتی را متحمل شد و صبر کرد تا موقعیتی برای ضربه زدن به امریکا پیدا کند.
او و نیروهایش در تمام این مدت برای جنگ امده شده بودند و حالا نوبت جنگی واقعی بود.
اولین حمله تروریستی القاعده در تاریخ ۲۶ فوریه ۱۹۹۳، انفجار مهیبی ، مرکز تجارت جهانی در نیویورک را به لرزه در آورد و میلیون‌ها دلار خسارت به بار آورد. بمب در یک کامیون پارک شده در پایین‌ترین طبقه پارکینگ مرکز تجارت جهانی جاسازی شده بود و شدت انفجار به حدی بود که سه طبقه پارکینگ را ویران کرد.
۶ نفر کشته و بیش از هزار نفر زخمی شدند. تا آن زمان این انفجار بزرگ‌ترین اقدام تروریستی در خاک آمریکا تلقی شد. چند هفته بعد اف.بی.ای چهار بمب‌گذار: محمد سلامه، نیدال ایاد، محمد ابوحلیمه و احمدمحمد را دستگیر کرد. طبق اظهار اف.بی.آی بیشتر این افراد سال‌ها در افغانستان جنگیده بودند. طراح این انفجار رمزی یوسف ساعتی پس از انفجار با یک پرواز از فرودگاه کندی گریخت.
دومین حمله قتل سربازان آمریکایی در سومالی ۳ و ۴ اکتبر ۱۹۹۳ بود که پس از استقرار تفنگداران دریایی آمریکا در سومالی بن‌لادن با اعزام چریک‌های دوره دیده مسلح به AK47 و لانچرراکت و با کمک محمد فرح عیدید باعث خروج نیروهای آمریکایی از سومالی شدند. چریک‌های بن‌لادن با کوله‌باری از تجربه در مقابل یک ابرقدرت به جنگ ابرقدرت دیگری آمدند. در این درگیری ۱۷ تفنگدار آمریکایی کشته شدند و یک هلیکوپتر آن‌ها نیز ساقط شد. جسد خلبان آمریکایی در خیابان موگادیشو و در میان انبوه جمعیت از این سو به آن سو کشیده می‌شد و مردم در اطراف آن به شادی و پایکوبی می‌پرداختند.
چهارمین حمله ، حمله به مرکز تجمع نیروهای آمریکایی در شهر ریاض بود که در نوامبر ۱۹۹۵ انفجار خودروی بمب‌گذاری شده در نزدیکی پادگان آموزش گارد ملی عربستان در ریاض منجر به مرگ پنج آمریکایی و دو هندی و مجروحیت ۶۱ نفر از جمله ۳۴ آمریکایی گردید. اگر چه دو گروه ببرهای خلیج و جنبش اسلامی اصلاحات مسئولیت این عملیات را قبول کردند و در بیانیه‌ای خواستار خروج سریع‌تر آمریکایی‌ها از عربستان شدند، اما با دستگیری چهار تن از اتباع سعودی، عبدالعزیز بن فهد، خالد بن احمد، ریاض بن سلیمان، اسحاق الهاجری که در ۳۰ مه ۱۹۹۶ گردن زده شدند، انجام عملیات توسط القاعده تأیید گردید.

حمله پنجم پاسخی سخت را در بر داشت اما بن لادن عقب ننشست. در انفجار در سفارتخانه‌های آمریکا در کنیا و تانزانیا در ۱۹۹۸ بود این شدید ترین حمله تروریستی به امریکا بود که در هفتم آگوست ۱۹۹۸ ساعت ۱۰:۴۰ صبح، بمبی نزدیک سفارتخانه آمریکا در نایروبی کنیا منفجر شد و ۲۴۸ نفر از جمله ۱۲ آمریکایی و ۳۱ کارمند خارجی سفارتخانه کشته شدند و ۴۶۵۰ نفر زخمی شدند. بسیاری از حادثه‌دیدگان نزدیک سفارتخانه و یا در حوالی محل بودند. سفارتخانه که در مرکز شهر واقع شده بود به کلی ویران شد و بسیاری از ساختمان‌های اطراف تا شعاع چند مایلی آسیب دیدند.
درست هم‌زمان بمب دیگری نزدیک سفارتخانه آمریکا در دارالسلام تانزانیا منفجر شد که یازده نفر از جمله هفت کارمند خارجی سفارتخانه کشته شدند و ۷۲ نفر از جمله دو آمریکایی نیز زخمی شدند. سفارتخانه به شدت آسیب دید، ولی از آنجایی که در حومه شهر قرار داشت، آسیب چندانی به ساختمان‌های دیگر نرسید.
حمله ششم انفجار مقر نیروهای آمریکایی در ظهران، الخُبَر، ۲۵ ژوئن ۱۹۹۸ بود. انفجار در الخبر بزرگ‌ترین عملیات ضد آمریکایی در شبه جزیره عربستان بود. در این تاریخ انفجار مهیبی مقر نیروهای هوایی آمریکا در پایگاه هوایی ملک عبدالعزیز نزدیک ظهران را به لرزه در آورد. در این حادثه ۱۹ آمریکایی کشته و حداقل ۳۰۰ نفر زخمی شدند. مأموران امنیتی که شاهد انفجار بودند، گفتند: که یک کامیون بزرگ ۵۰۰۰ گالونی، نزدیک خوابگاه نیروهای آمریکایی پارک می‌کند و دو نفر به سرعت از آن بیرون آمده و با یک اتومبیل سفید رنگ از منطقه می‌گریختند.
مأموران امنیتی فوراً دستور تخلیه محل را صادر می‌کنند و سه دقیقه بعد انفجار عظیمی رخ می‌دهد. انفجاری که گودالی به عمق ۱۰ و عرض ۳۵ متر ایجاد می‌کند و تمامی ساختمان‌های اطراف را تا شعاع ۵ کیلومتر ویران می‌کند. متخصصان نظامی قدرت این انفجار را برابر دو هزار کیلوگرم تی.ان.تی تخمین زدند.
حمله هفتم حمله به ناو جنگی یو.اس.اس.کول (U.S.S.Cole) در سواحل یمن در ۱۲ اکتبر ۲۰۰۰ بود. این ناو جنگی برای سوخت‌گیری در بندر عدن لنگر انداخته بود. دو نفری که در قایق بودند به دریانوردان کشتی غول‌پیکر دست تکان دادند و آنان نیز برای آنها دست تکان دادند، هنوز چند لحظه‌ای نگذشته بود که قایق به کناره ناوشکن برخورد. انفجار مواد منفجره که از نوع سی۴ بود سوراخ بزرگی در تنه آن پدید آورد.
کول بی‌درنگ ۱۷ نفر از دیانوردان خود را از دست داد و ۳۹ نفر از آن‌ها هم زخمی شدند. آب به شدت به درون آن وارد شد، ولی غرق نشد و بقیه دریانوردان که به ۳۰۰ نفر می‌رسیدند نجات یافتند
زمانی که سال ۲۰۰۱ فرا رسید تغییرات بزرگی در جهان قرار بود اتفاق بیفتد. در نهم سپتامبر ۲۰۰۱ خبری در ارتش طالبان پخش شد و سربازان پی در پی فریاد الله اکبر سر دادند. احمد شاه مسعود کشته شد. دشمن سر سخت طالبان حالا دیگر وجود نداشت.
او توسط دو بمب گذار انتحاری به قتل رسید و این هدیه بن لادن به ملاعمر بود.
سه روز بعد اتفاقی در جهان افتاد و باعث باز شدن پنجره ای جدید شد. دنیایی جدید که در آن تروریست ها در آن حکمرانی میکردند و از ایجاد رعب و وحشت لذت میبردند. تهدیدی جدید برای دولت ها و دشمنی که در سایه ها میجنگید . دشمنی که میتوانست یک خبرنگار ، راننده ، یا یک مسافر هواپیما باشد.
در ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ چهار هواپیمای مسافربری در ساحل شرقی امریکا ربوده شد و فاجعه بار ترین حادثه تروریستی جهان را رقم زد و ۲۴۷۹ نفر کشته در پی داشت. حال جنگ اغاز شده بود ………

گردآوری : میلاد حیدری
Nov1TalibanTankKandahar

درباره

Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.