جنگ و جنگاوران

قهرمان ملی یا بازمانده

قهرمان ملی یا بازمانده

مینا گلرو

جسیکا لینچ متولد ۱۹۸۳ یک درجه دار سابق ارتش ایالات متحده است که در سال ۲۰۰۳ بعنوان جزئی از نیروهای ائتلاف برای جنگ به عراق اعزام گردید وی بعنوان نیروی واحد ۵۰۷ شروع بخدمت نمود ولی کاروان کوچک نیزوهای او توسط نیروهای عراقی در اطراف شهر ناصریه شناسایی و زیر آتش قرار گرفت لینچ بشدت مجروح و اسیر گردید ولی مدتی بعد توسط کماندوهای ویژه ایالات متحده در تاریخ ۱ اوریل ۲۰۰۳ و طی یک عملیات پیچیده ازاد شد
وی زمانیکه از طرف رسانه ها بعنوان یک قهرمان جنگی شناخته شد اظهار داشت من واقعا یک قهرمان نیستم ، من حتی قادر به حمایت از نیروهایم نیز نبودم در واقع من یک بازمانده هستم که خوش شانس تر از لوری بودم

ورود به ارتش بهایی برای درس خواندن

جسیکا لینچ در ویرجینای غربی از پدر و مادری فقیر با نام دیدر لینچ و جریگوری لینچ بدنیا آمد
جسیکا فرزند دوم خانواده و البته دختر اول این خانواده بود خانواده جسیکا بعلت مشکلات مالی قادر به فرستادن جسیکا به کالج نبودند ، برادر بزرگتر جسیکا نیز بدلیل نپرداختن شهریه های کالج عذرش خواسته شده و در واقع اخراج شده بود
جسیکا دختر بسیار زیبا و باهوشی بود که شدیدا به درس خواندن علاقمند بود لذا در سال ۲۰۰۰ و هنگامی که جسیکا ۱۷ ساله بود و هنوز به دبیرستان میرفت شدیدا بدنبال استخدام در شرکتی بود که بتواند با کار کردن هزینه تحصیل خود را فراهم کند ولی هیچ شرکت و موسسه ای مایل به استخدام یک دختر نوجوان که هنوز ۱۸ ساله نشده نیست تا اینکه جسیکا اگهی استخدام در ارتش را دید در انزمان ارتش ایالات متحده درگیر در جنگ عراق بود لذا در حال استخدام نیرو برای اعزام به خاورمیانه بود برای جسیکای نوجوان فرصت خوبی بود تا بتواند با استخدام در ارتش علاوه بر تامین مخارج خود به خانواده بی بضاعت و فقیر خود نیز کمک کند
او هیچ ذهنیتی از جنگ نداشت و هنوز با واقعیات وحشتناک جنگ مواجه نشده بود

جسیکا لنیچ

پس از مطرح نمودن قصد خود جهت پیوستن به ارتش خانواده جسیکا با این تصمیم وی مخالفت نموده و ابتدا سعی کردند او را منصرف نمایند برای خانواده جسیکا قابل تصور نبود که. دختر نوجوان و بسیار زیبای خانواده وارد حرفه ای خشن و خطرناکی چون ارتش شود ولی جسیکا تصمیم خود را گرفته بود و عزم خود را برای پیوستن به ارتش جزم کرده بود لذا در ۱۹ سپتامبر ۲۰۰۱ وارد ارتش شد و جهت طی نمودن اموزشهای پایه به آموزشگاه فورت جکسون در کارولینای جنوبی وارد شد جسیکا دختر بسیار باهوش و توانایی بود وضعیت ضعیف مالی خانواده سبب شده بود جسیکا دختری مستقل و توانمند با بیاید لذا با موفقیت اموزشهای مقدماتی را طی و برای طی اموزشهای تخصصی و طی نمودن دوره کد به پادگان سپاه تفنگداران دریایی در فورت لی ، ایالت ویرجینا پیوست

23مارس ۲۰۰۳ ناصریه-عراق

کاروان ۵۰۷ پشتیبانی و لجستیکی ارتش ایالات متحده به همراه نیروهایی از گردان تفنگداران ویژه عازم بصره بودند بخاطر اشتباه تجهیزات راهنمای ماهواره ای خود به اشتباه وارد منطقه ناصریه شدند که محل تجمع گردان هایی از گارد ریاست جمهوری عراق بود و در واقع ناخواسته وارد منطقه تجمع نیروهای عراقی شدند کاروان کوچک نیروهای آمریکایی که به اشتباه وحشتناک خود پی برده بود سعی نمود بدون جلب توجه با عبور از یک کوره راه در شمال فرات و از سمت غرب به بصره بروند فرمانده واحد به نیروها تاکید نمودکه بدون نزدیک شدن به شهر و با رعایت سکوت کامل از منطقه عبور کنند ولی از بخت بد نیروهای آمریکایی به یک کمین برخورد نموده و درگیری سنگینی شروع شد البته این کمین بصورت اتفاقی بر سر راه نیروهای امریکایی قرار گرفته بود زیرا نیروهای عراقی به هیچوجه از عبور نیروهای امریکایی خبر نداشتند
اگرچه برخی از وسایل نقلیه یگان امریکایی دارای گیرنده جی پی اس بودند ولی سیستمهای جی پی اس نظامی بر خلاف نسخه غیر نظامی فقط داده های شبکه ای را ارائه میدادند و نه ناوبری
لحظه به لحظه بر تعداد نیروهای عراقی اضافه و حجم آتش گسترده تر میشد نیروهای امریکایی بناچار بسمت شهر رانده شدند بدون اینکه اطلاعات کافی از جغرافیای منطقه و وضعیت راهها داشته باشند
در نهایت نیروهای امریکایی در بین نیروهای عراقی گرفتار شدند از عقب یگانهای گارد ریاست جمهوری و از مقابل نیروهایی که در کمین حضور داشتند
نیروهای امریکایی بشدت در وضعیت بدی گرفتار شده بودند و علیرغم درخواست کمک پیاپی که ارسال میکردند خود نیز امیدی به رسیدن کمک نداشتند چون با حضور انبوه نیروهای گارد ریاست جمهوری عراق رسیدن کمک بهیچوجه امکان نداشت با این وجود تمامی نیروها با تمام توان در حال دفاع از مواضع دفاعی خود بودند
سرجوخه لینچ که در هاموی فرماندهی بود آخرین صحنه ای را که بیاد میآورد اصابت یک موشک ارپی جی به هامویی و دیگر هیچاز ۱۶ سرباز امریکایی که در کمین گرفتار شده بودند یازده نفر کشته شده بودند و سرجوخه لینچ بهمراه چهار نفر از سربازن واحدش دستگیر شده بودند لینچ بشدت دچار مجروحیت شده بود و موقتا بیهوش شده بود زمانیکه چشمان خود را برداشت در پشت یک کامیون نظامی عراقی در حال انتقال بودند در کنار او بهترین دوستش لوری پیتستوا که با هم وارد ارتش شده بودند در کنار او بود ولی او نیز جراحت شدیدی داشت که بشدت دچار خونریزی بود لوری روز بعد در یک بیمارستان غیر نظامی فوت کرد
لوری و جسیکا لینچ در ابتدا بعنوان مفقودالاثر و گمشده اعلام شدند ولی چند روز بعد بر حسب تصادف ویدئویی بدست نیروهای امریکایی رسید که جسیکا و لوری را در یک بیمارستان نشان میداد ظاهرا فیلم قبل از مرگ لوری ضبط شده بود فیلم توسط فیلمبردار شبکه الجزیره برداشته شده بود

بعد از مدتی لینچ به بیمارستان نصریه منتقل شد یکی از پرستاران جوان که تقریبا همسن جسیکا بود و بنوعی با او صمیمی شده بود مخفیانه به جسکا اطلاع داد که اگرچه این مکان در ظاهر بیمارستان است ولی مقامات نظامی و دولتی عراق از این مکان بعنوان یک پایگاه عملیات نظامی استفاده میکنند و بیمارستان ظاهری برای این مکان است تا از حمله هوایی ائتلاف در امان باشداو در مورد هریت الحسونا و انار عدی روسای بیمارستان به جسیکا هشدار داد و به وی گفت هر دو این اشخاص حیوانات درنده و بیرحمی هستند در ظاهر یک انسان و به وی گوشزد نمود در محیط های خلوت از این دو اجتناب کند زیرا ممکن است مورد تعرض انها قرار گیرد الهه رحیف پرستار جوان که بنوعی با جسیکا دوست شده بود روزهای بعد شاهد صحنه های وحشتناکی بود انار عدی به بهانه بازجویی جسیکا لینچ را به سردابی در زیر زمین مرکز منتقل کرده و وی را که بشدت مجروح و زخمی بود زیر شدیدترین نوع شکنجه قرار میداد بنوعی که چند بار جسیکا بیهوش میشد والهه رحیف که بصورت عجیبی با جسیکادوست و صمیمی شده بود در تمام مدتی که انار عدی مشغول کتک زدن جسیکا بود به بهانه مختلف به اتاق بازجویی میرفت تا عدی جسیکا را مورد تعرض قرار ندهد و عصر که جسیکا را به طبقه بالا منتقل میکردند الهه مخصوصا خود را مشغول میکرد تا همه پرسنل خارج شوند انگاه داروهای مسکن قوی که در انزمان حکم کیمیا را داشت و بشدت نایاب بود و وی مخفیانه از داروخانه ربوده بود را همراه با مواد غذایی برای جسیکا می اورد و زخمهای او را پانسمان میکرد روابط عاطفی شدیدی بین این دو دختر که حتی زبان همدیگر را درست نمیفهمیدند و تنها نقطه اشتراکشان سن مشابه اشان بودشکل گرفته بود موضوع بد این بود که برخی از زخمهای جسیکا عفونت کرده و چرکی شده بودند و باید هر چه زودتر جسیکا به بیمارستان واقعی منتقل میشد از طرفی شکنجه های شدید جسکا رااز پا انداخته بود و دیگر توانی برای جسیکا نمانده بود
جسیکا به واقع دیگر امیدی به زندگی نداشت و اطمینان داشت که بزودی به دوستش لوری خواهد پیوست تنها دلگرمی جسیکا دختر عرب جوان ، زیبا و مهربانی بود که برای جسیکا الهه عشق و مهربانی را تداعی میکرد چهره زیبا و مهربان دختر به او دلگرمی میداد که این جهنم هم با همه سختی هایش خالی از فرشته نیست جسیکا نمیدانست که این دختر موجودی زمینی است یا فرشته زیبایی است که مامور شده از سختی واپسین روزهای زندگی او کم کند عصرها که پیکر نیمه جان جسیکا را از یک بازجویی وحشتناک و بیرحمانه جهنمی منتقل میکردن نوبت به الهه مهربانی میرسید که با چهره زیبا و ارامبخش خود از راه میرسید و سر جسیکا را به دامن خود میگرفت تن خسته و رنجور جسیکا بعد از تزریق داروهای مسکن قوی که الهه مهربانی برایش می اورد به خلسه لذت بخشی فرو میرفت ، داروهای مسکنی که در انزمان جنگی بسختی پیدا میشدند
پس از ان فرشته زیبای جسیکا زخمهای او را شستشو میکرد و با انگلیسی دست و پا شکسته ای به او دلداری و امید میداد در ان محیط جهنمی دامان فرشته تنها جایی بود که به او ارامش میداد و آغوش او امن ترین جایی بود که از زمان اسارت در ان جا گرفته بود
الهه رحیف متوجه شده بود که جسیکا هر روز بیشتر تحلیل میرود واگر به این صورت پیش برود چند روز دیگر بیشتر دوام نمی اورد
وی در دو حس متضاد گرفتار شده بود از یکطرف میخواست به جسیکا کمک کند تا از این محیط جهنمی نجات پیدا کند ، از طرفی از اداره استخبارات و عواقب کمک به جسیکا وحشت داشت زیرا عواقب اینکار علاوه بر اینکه دامان او را میگرفت خانواده و اطرافیان او را هم بدردسر می انداخت و همین موضوع پای او را میبست تا همین جا هم مرتکب خطای بزرگی شده بود و اگر مقامات پی میبردند که او هر روز جسیکا را تیمار میکند امکان داشت بعنوان یک خائن او را دادگاهی کنند
عصر یکی از روزها که جسیکا بشدت رنجور شده بود و دیگر نمیتوانست اب و غذا بخورد به الهه رحیف گفت دیگر امیدی به زنده ماندن ندارد و از او بابت همه زحماتی که برای وی کشیده بود تشکر کرد و به وی گفت که چه احساسی به وی دارد و او را الهه عشق و مهربانی میداند و به وی گفت ارزو داشته که بتواند مهربانی های او را جبران کند ولی انگار تقدیر این است که در این محیط جهنمی و در غربت مرگ را در آغوش بکشد و خداوند او را مامور نموده که جسیکا در واپسین روزهای عمرش تنها نماند و گردنبندی را که یادگار مادرش بود بعنوان سپاس و تشکر به الهه رحیف داد
در تمام مدتی که جسیکا در آغوش الهه بود و درد دل میکرد الهه فقط اشک میریخت و از اینکه کاری از دستش ساخته نیست و در واقع وحشت و ترس ازجان اجازه هیچ کمکی را به این دختر خسته ، شکسته و مجروح که مانند مرغی پر وبال شکسته به او پناه اورده نمیکند ازخود شرمنده شد در یک لحظه الهه تصمیم خود را گرفت باید کاری میکرد وگرنه اگر جسیکا اینچنین مظلوم و غریبانه مرگ رادر آغوش میکشید تا اخر عمر خود را نمیبخشد

ولی چگونه کاری از وی ساخته نبود ناگهان به یاد همسرش محمد افتاد تابحال به او چیزی نگفته بود بهر حال او میتوانست کمکی کند ناخوداگاه سر جسیکا را به سینه خود فشرد و به وی گفت نه من اجازه نمیدهم اینگونه تمام شود
اینکه تا بحال از چند مهلکه جان سالم بدر برده ای حتما حکمتی دارد و گرنه تابحال سنگ هم بود زیر شکنجه های بیرحمانه جان میسپرد .الهه  تصمیم خود را گرفته بود و در حالیکه جسیکا را که دیگر تحت تاثیر داروهایی که الهه به اوتزریق کرده بود به خوابی ارام رفته بود از آغوش خود جدا میکرد مصمم بسمت خانه خود رفت
محمد الخواجه همسر الهه رحیف یک مهندس بسیار خبره بود که در حال سپری کردن مدت خدمت سربازی خود در ارتش بعنوان افسر وظیفه بود و بخاطر خدمات بالایی که در مدت خدمت خود ارائه داده بود در یگان خود بسیار مورد احترام فرماندهان بود و در واقع الهه نیز بخاطر اعمال نفوذ همسر خود به این قسمت که یک واحد حفاظتی و زیر نظر اداره اطلاعات ارتش بود منتقل شده بود در ان شرایط جنگی تنها کسی بود که هر روز میتوانست به منزل بیاید این دو بتازگی ازدواج نموده بودند
انروز محمد زودتر مراجعه نموده بود و وقتی الهه وارد خانه شد محمد فهمید اتفاق ناگوارای افتاده چشمان گریان و حال نزار الهه حال خراب اورا نشان میداد
الهه تمامی ماجرا را برای محمد بازگو کرد و از وی درخواست نمود هر طور که صلاح میداند به جسیکا کمک کند محمد ابتدا زیر بار نرفت ولی پس از اصرار الهه و تهدید او که گفت اگر جسیکا بمیرد او هرگز محمد را نخواهد بخشید حاضر شد کاری کند ولی چکار میتوانستند انجام دهند جسیکا بشدت رنجور و ناتوان بود و از طرف دیگر بشدت از این مرکز محافظت میشد پس از بررسی همه جوانب محمد تصمیمی خطرناک گرفت و گفت خود شخصا پایگاه امریکایی ها رفته و ماوقع را به انها گزارش میکند البته ریسک اینکار بسیار بالا بود گذشتن از بین نبروهای عراقی خود یکسوی ماجرا بود و رفتن به اردوی نیروهای امریکا کاری خطرناک تر اگر انها حرف محمد را باور نمیکردند و او را بازداشت میکردن چه و اصلا بدتر اینکه اگر او را به عنوان یک سرباز عراقی با گلوله میزدند چه ؟
در نهایت محمد پذیرفت بخاطر همسرش این خطر را بپذیرد ….

اطلاع به نیروهای امریکایی

الهه مشخصات کامل جسیکا را با چند تصویر از او به محمد داد فردای انروز چند نفر از فرماندهان قصد بازدید از پایگاههای خط مقدم را داشتند قرار شد محمد نیز به بهانه جستجو به دنبال برادر همسرش که سرباز است و از او خبری در دست نیست با انها همراه شود این بهترین راه برای عبور از ایستگاهها و بازرسی های نظامی بین راه بود پس از رفتن محمد الهه با خوشحالی بسمت بیمارستان رفت انروز تعطیل بود و افراد کمی در بیمارستان بودند الهه خود را به جسیکا رساند و به او گفت تنها چند روز دیگر تحمل کن قول میدهم تو را از این زندان آزاد کنم این حرفها را چنان محکم و با اعتماد بنفس عنوان کرد که جسیکا ایمان اورد که الهه عشق و مهربانی او را از ان جهنم خلاص خواهد نمود و انروز را بصورت کامل در کنار جسیکا ماند
عصر هنگام محمد به پایگاه مورد نظر رسیدند و حالا بخش مهم و سخت ماجرا شروع میشد یعنی محمد باید مخفیانه از پایگاه خارج میشد و خود را به نزدیکترین واحد نیروهای ائتلاف میرساند و ضمن دادن مدارک دوباره بر میگشت مسئله این بود که وی در یک منطقه نظامی و در حالت جنگی بود و نگهبانان همگی اتش به اختیار بودند و اگر وی را میدیدند بدون شک وی را به رگبار میبستند حال اگر بسلامت خود را از پایگاه خارج میکرد چگونه در شب خود را به پایگاه ائتلاف نزدیک میکرد یقینا انها نیز بسرعت شلیک میکردند
بهرحال محمد از تاریکی شب استفاده کرده و توانست از پایگاه خارج شود و پس از ساعتها راهپیمایی بخت با وی یار بود و صبح روز بعد به یک کاروان از تفنگداران امریکایی برخورد نمود محمد بخوبی به زبان انگلیسی مسلط بود و توانست به انها موضوع را بگوید بلافاصله او را به فرماندهی واحد معرفی نمودند و فرمانده پایگاه بعد از دیدن مدارک و استعلام به گفته های صدق گفته های او واقف گردید محمد به انها گفت که جسیکا حال خوبی ندارد و انها باید هر چه سریعتر تصمیم بگیرند
محمد به انها اطمینان داد هر کاری از خود و همسرش ساخته باشد انحام میدهند
بلافاصله عملیات آزادی سرجوخه جسیکا لینچ در دستور کار قرار گرفت و ماموریت به نیروهای ویژه دلتا فورس و رنجرهای هوابرد و همچنین واحد هشتم تفنگداران دریایی محول گردید محمد به اتفاق چند نفر از نیروهای امریکایی با بالگرد به پشت خطوط عراقیها منتقل و از انجا به اتفاق محمد به منزل محمد مراجعه نمودند الهه همسر محمد از دیدن محمد و نیروهای ویژه امریکایی چنان شادمان شد که محمد برق خوشحالی را در چشمان همسرش میدید و از صمیم قلب خوشحال بود که اگرچه در چند روز گذشته جان خود را بارها در خطر انداخته ولی همین که همسرش شاد بود برای او کفایت میکرد
گروه عملیاتی که همراه محمد امده بودند از الهه درخواست نمودند نقشه بیمارستان را به هر طریقی که میتواند تهیه و برای انها ببرد قرار شدالهه به بهانه ای محمد را به بیمارستان ببرد تا وی بسرعت نقشه ای از بیمارستان تهیه نماید و روز بعد این مهم با دقت و ظرافت انجام گرفت در تمام روز کسی با جسیکا کاری نداشت در واقع حال جسیکا انقدر وخیم بود که دیگر قادربه تکلم هم نبود الهه در حالیکه دستان جسیکا را بدست گرفته بود در گوش او زمزمه کرد بزودی از این مکان ازاد و به آغوش خانواده ات بر میگردی قطره اشکی که از گوشه چشم بسته جسیکا خارج شد به الهه فهماند که جسیکا حرف او را شنیده بلافاصله نقشه ساختمان به منزل الهه منتقل و در اختیار میهمانان او قرار گرفت و بسرعت نقشه ربودن جسکا طرح گردید
و هماهنگی های لازم انجام گرفت قرار بر این شد که نیروهای دلتا فورس در قالب خبرنگار وارد ساختمان بیمارستان شده از طرف دیگر رنجرهای هوابرد نیز به بیمارستان هلی برن شده و پس از ربودن و انتقال جسیکا با بالگرد از منطقه خارج شوند در طول زمان انجام ماموریت تفنگداران دریایی واحد هشتم با ایجاد عملیاتی ایذایی تمرکز نیروهای عراقی را متوجه عملیات خود کنند و جنگنده های امریکایی نیز پوشش هوایی لازم جهت پرواز بالگردهای امداد و نجات را فراهم کنند و با بمباران سنگین اطراف مانع از لو رفتن عملیات یگان ویژه شود
از محمد و همسرش الهه رحیف نیز درخواست گردید تجهیزات ضروری خود را بردارند زیرا پس از عملیات ماندن انها دیگر به صلاح نبود و انها نیز باید همراه گروه میرفتند
صبح روز بعد نیروهای ویژه دلتا فورس در قالب خبرنگار و بازدید کننده به همراه محمد همسر الهه وارد بیمارستان شدند همزمان بمباران سنگین باعث بهم ریختگی و بی نظمی بزرگی در محوطه بیمارستان شده بود با رسیدن رنجرهای هوابرد الهه و نیروهای هوابرد جهت انتقال جسیکا که حال کاملا با مرگ دست و پنجه نرم میکرد بسمت اطاقی که جسیکا دران بود هدایت شدند و نیروهای دلتا نیز برای ازاد نمودن بقیه اسرا رهسپار زیر زمین مخوف مرکز گردیدند ولی متاسفانه به صحنه دلخراشی مواجه شدند۸ جسد که اجساد مربوط به سربازانیکه همراه جسیکا دستگیر شده بودندهم همراهشان بود روبرو شدند متاسفانه هیچکدام از انها به خوش شانسی جسیکا نبودند و بلافاصله اجساد جهت انتقال به بالگردها منتقل شد
پیکر نیمه جان جسیکا بعد از انتقال به کمپ نیروهای آمریکایی بعلت وخامت حال او بلافاصله به بیمارستان نظامی ایالات متحده در المان منتقل گردید
دادن اقامت امریکا حداقل کاری بود که دولت امریکا برای الهه و همسر فداکارش میتوانست انجام دهد و جالب اینجاست که هم اکنون نیز جسیکا و الهه دوستانی بسیار صمیمی هستند.

نوشته شده برای سایت جنگاوران:http://jangaavaran.ir

جسیکا لینچ در حال انتقال به آلمان
دریافت مدال شجاعت
سال 2004 امریکا

نوشته های مشابه

Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.
بستن